دختر جوانی آبله سختی گرفت. نامزدش به عیادت او رفت.
چند ماه بعد، نامزد وی کور شد. موعد عروسی
 فرا

 رسید.مردم می گفتند: چه خوب! عروس نازیبا
همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت.
مرد عصایش را کنار گذاشت و
چشمانش را گشود. همه
تعجب کردند.مرد
گفت : «من کاری
 جزشرط عشق
 را به جا نیاورد
/ 2 نظر / 4 بازدید
بچه میاندوآبی

داستان زیبا و تکان دهنده ای بود. خوشمان آمد. ولی تو سایتتون علی رغم اسمش هیچ نشانی از قوشا چای ندیدم. من در دیار غربت هستم و با دیدن نان میاندوآب به این سایت سر زدم

سلام بعد از مدتها امروز تونستم به وباگتون سر بزنم نوشته هاتون عالیه ولی چرا خیلی وقته مطلبی نمی نویسین؟ منتظر یه داستان دیگه می مونم